پرنده می گوید، مرد غمگینی از درخت افتاده، باورش می شود درخت، از پرنده می‌افتد
- محمد موسویان -


محو از آن‌ جهت که نمی‌توان ایستایی برایش متصور شدن، پس نه بودنی خواهد بود و نه نبودنی

و شاهد تنها به این امید که بتوان حتی برای لحظه‌ای شهادت داد از آن‌چه که می‌سوزاند

روح را

و آدمی را

زیر نور خاموشی، به نام قصه‌ی مرگ


دسته‌ها


یه روز یه زاغکه قالب پنیری می‌بینه. بوسش می‌کنه می‌ذاره کنار. فندکشو در می‌آره. سر و دم و پاشو می‌تکونه. پالتوی پوست روباه‌شو تنش می‌کنه. بقیه راهشو هم پیاده می‌ره. 


[ نوشته‌ی شاهد ] [ دسته‌ی سایه ] [ 1 دیدگاه ]
کاش می‌شد نت این سه‌تارو تایپ می‌کردم
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ] [ 01:48 ]


صبح آویخته از طنابی، تلخ / ظهر، خرامان به یاد بیتوته‌ی مردی مست / عصر، متروک، در میان هجوم آروزی غروب / و شب، ایستاده هم‌چنان / سوخته، / به قدر آسمانش / کماکان روشن، / به قدر سوخته‌ی سیگاری


[ نوشته‌ی شاهد ] [ دسته‌ی سوز ] [ 0 دیدگاه ]
پهنه‌ی رویا
[ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 ] [ 00:46 ]


شبیه شده‌ای به دستانم


[ نوشته‌ی شاهد ] [ دسته‌ی سوز ] [ 5 دیدگاه ]
در شهر، زیر نور سرد
[ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 ] [ 00:42 ]


دیده‌ای حادثه‌ی سیل و یک شب ؟


[ نوشته‌ی شاهد ] [ دسته‌ی سوز ] ]
توی دیالوگ [3]
[ شنبه 23 اردیبهشت 1391 ] [ 00:43 ]


خیلی وقتا بعضی نداشتنا عجیب آزاردهنده‌ن

خیلی وقت‌ترا بعضی داشتنا عجیب‌تر آزاردهنده‌ن


[ نوشته‌ی شاهد ] [ دسته‌ی سوز ] [ 1 دیدگاه ]
امروز
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ] [ 00:27 ]


گاهی خنده، مثل بوی پرتقال زمستانی در حوالی عصر بهار


[ نوشته‌ی شاهد ] [ دسته‌ی سوز ] [ 1 دیدگاه ]
به بهانه‌ی موهایت
[ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ] [ 23:49 ]


در آب نگاهی کنی

و ماهی دیگر که غرق خواهد شد


[ نوشته‌ی شاهد ] [ دسته‌ی سوز ] [ 2 دیدگاه ]
بلندای دوری
[ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ] [ 23:46 ]


غروب اردی‌بهشت، ابری است

خواهد افتاد

اشک بر درخت

برگ از درخت

قدم بر برگ

و خاکستر از اشک


چه حرف‌های قشنگی!

اما چه سود

منم، تنها منی که

افتاده از سرت


[ نوشته‌ی شاهد ] [ دسته‌ی سوز ] [ 1 دیدگاه ]
نوشتنی نیست
[ جمعه 15 اردیبهشت 1391 ] [ 23:57 ]


کوتاه بود، امشب، به قدر خنده‌هایش


[ نوشته‌ی شاهد ] [ دسته‌ی سوز ] [ 6 دیدگاه ]
داستان واقعی
[ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ] [ 00:23 ]


تمام شدم

پیش از این

در کنار تو


تمام شدی 

دور از من

پیش از مرگ این سیگار


[ نوشته‌ی شاهد ] [ دسته‌ی سوز ] [ 6 دیدگاه ]
خب
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 ] [ 00:16 ]


همایون، عرق بهار، مکان‌نمای تایپ 


[ نوشته‌ی شاهد ] [ دسته‌ی سوز ] [ 2 دیدگاه ]
همون لنزهای رنگی
[ جمعه 8 اردیبهشت 1391 ] [ 12:42 ]


شعر فاصله‌ای است تلخ

از چشمان تو 

تا به زخمی چند 

به درازای مقصد نامه‌ای بی‌مخاطب

از دستان پیرمردی

که سال‌هاست آغوش محبوب خود را 

هر یکشنبه هست‌گونه

در می‌نوردد


عشق مسجدی است 

متروک

که به تمنای ذکری نشسته


و من 

آخرین قایقران شهر 

در کنار این خشکیده رود

به کوه می‌نگرم

به امید باران


و تو 

که نگاهت شیرین‌ترین شعر است و 

آغوشت عاشقانه‌ترین نامه  و 

لب هایت، 

به دقیقه‌ی ادای لبخندی

عشق‌ترین ذکر


مرا آرام‌تر از این بخواه

تا که خروش این رود را 

دست در دست 

پهلو به پهلو 

به وقت بی‌غم‌ترین غروب‌هایش 

در پایاترین قایق 

نظاره‌گر باشیم


| اتاقم، همینجوری، از سرِ سرِ ظهر بیدار شدن  


[ نوشته‌ی شاهد ] [ دسته‌ی نور ] [ 6 دیدگاه ]
روزهای درجه‌ی دوم
[ سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 ] [ 19:43 ]


می‌پیماید مرد

کاشی به کاشی، همچو تشویش ذهن

گام بر می‌دارد بی‌رغبت

پهلوی تنگ نفس‌های دیوار

به مثال سربازی که نظمی را نشانه رفته است

در کنار کنده‌ی خشکی

قدم‌هایش را کشت

به یاد برادر که 

ساعت سبز حضور شاخه‌هایش را به یاد داشت

تداعی تلخی است 

حرف‌هایش

می‌گفت

« دستشان به سرش نمی‌رسید،

بریدندش.

آسمان را هم نگرفتند

آن طرف‌تر، آجرها را

به نظم اغواگری، کنار هم 

خواباندند. »


سال‌ها گذشت

جز پیکر هولناک برجی، هیچ نیست


نسل ها گذشت و 

هنور آبی نیستند


قرن‌ها گذشت و 

وقت خواب

که ماه - با ترس بیش از دیشبش -

برهنه بر بسترشان می‌خزد

به وهم شیرین «خود» 

می‌گویند


آسمان مال ماست.


و این هم : [ لینک ] ...

بعدنوشت: به همان ترتیبی که هر گردی گردو نمی‌باشد، هر سبزی هم سبز شال و سیّدی و اینا نمی‌باشد!


[ نوشته‌ی شاهد ] [ دسته‌ی سوز ] [ 4 دیدگاه ]
هر بهاری که به دنباله خزانی دارد، آره آقا
[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 23:33 ]


این‌جا آسمان آبی‌تر از آنست که بتوان شاعر شد، بتوان ضعیف* شد، بتوان از  چیزی گلایه کرد،

اینجا فصل پیراهن‌های چسبان است و فصل سازهای کوک و فصل نازکیِ پروازِ چلچله‌ها. 

فصل صدا است و ضرب و بوی بهارنارنج و پیاده‌روهای آرام و 

کاشی‌هایی که لنگه‌ی شلوارت را لجن نمی‌کنند. این‌جا مرتع‌ها سبزتر از آنند که بتوان عاشق شد. این‌جا ظهرهای خیابانش  شلوغ‌تر از آنست که آدم را تنها کند. همین تنها! 

فصل شب‌های قهوه و بخاری و پنجره‌ی بسته نیست، 

بوی رطوبت کاپشن و چترِ ولو، کنار میز نمی‌آید. 

این‌جا مکث گناه است. 

این روزها را انگار باید خندید حتا به قیمت اینکه خودت نباشی. نه قصد اغراق دارم و نه چیز دیگری. این فصل، فصل من نیست. 


*به قول یکی از دوستان شاعرها موجودات ضعیفند، شاید به همین خاطر است که حرفاشان از سر نازکی خیال است.

- عنوان از حافظ

- این روزها از سر چیزی شبیه به تکلیف می‌نویسم. گفتم که گفته باشم. به شما ربطی ندارد خواننده گرامی.


[ نوشته‌ی شاهد ] [ دسته‌ی سوز ] [ 6 دیدگاه ]
اگه بستن منو هم مهم نیست
[ پنجشنبه 31 فروردین 1391 ] [ 21:31 ]


یهو همینجوری لم داده بودم کف اتاق، نگام رفت سمت درِ کمد جالباسی و عکسایی که روش چسبوندم از دوران دبیرستان تا به الآن، نمیدونم یهو چی شد که دلم پر کشید سمت بهار سه سال پیش، حالا بهارشم نه یه دو سه ماه قبلش، آخرای هشتاد و هفت بود، مامان سر صبح که من عجله ی مدرسه داشتم گفت «اِع! میرحسین میخواد بیاد!» یهو با تعجب نگاش کردم که میرحسین کیه! بعد بابا گفت «اع! میرحسین؟؟!» بعد چند دیقه از دیالوگشون فهمیدم که آره میرحسین اسم  کوچیکشه و حالا نمیدونستم که چرا همه به اسم کوچیک صداش می‌کنن. اون موقع‌ها هنوز بحث انتخابات داغ نبود. رفتم تو مدرسه گفتم، اولشم به سهند گفتم. چون از همه شر و شورتر بود. گفت میرحسین کیه دیگه! فرداش اومد و حرفا و حدیثای ما... یکی اومد گفت میرحسین کیه؟ گفتیم، با هم با یه شوقی گفتیم « مــیــــرحســـیــــن مـــــــــــوســـوی! » گفت «آها! اسمش میرحسینه! مگه پسرخاله‌تونه که به اسم کوچیک صداش می‌کنین؟!» خب راستش اون روز جوابی نداشتیم که بهش بدیم. گذشت و گذشت و گذشت و داد و هوارای شادی و همه‌ی جان و تنم و دستبندمو گره میزنی؟ و آهنگ امیر تتلو و بچه‌های ستاره داره دانشگاه فلان و new look to the world و سوم دبیرستان بازیا و بچگی و خیلی چیزای دیگه که بعدش شد. آره بعدش ...

همین بعدش بود که فهمیدیم چرا باید به اسم کوچیک صداش کنیم ...

یهو همین‌جوری دلم هواتو کرد.

آره سید، زنده باشی...

 

[ نوشته‌ی شاهد ] [ دسته‌ی سوز ] [ 1 دیدگاه ]
   1      2      3      4      5    >>